رادیو باران

اینجا جائی برای دویدن زیر باران است. صورت و دستانتان را بالا بگیرید و بگذارید بر وجودتان ببارد

 

اینجا رادیو باران.   صدای ابر های پر بغض

 

 

مجری دوم: سلام شنوندگان گرامی...  امروز ابر های گرفته قاره آفریقا، بغض بسیاری از عاشقان را در سومالی شکستند.

و خیلی از دوستانمان در آنجا به خاطر درگیری جنگ های قبیله ای به سادگی ما را ترک گفتند و رفتند  تا به آسمانی ترین ابر های آسمان بپیوندند. تا بغضی دیگر بشکند و پرنده ای دیگر از قفس آزاد شود. پرواز شان آزاد باد و خیالشان همیشه بارانی.

مجری سوم: سلاااااام... بازم یک صبح زیبا و بی نظیر دیگه. حال شما رفقا خوبه؟  خوش می گذره ما رو نمی بینید؟

خوب Thanks God ...  من امروز صبح که داشتم میومدم اینجا پیش شما، از این گرفتگی آسمون واقعا لذت بردم. دم دمای سپیده بود که از خونه بیرون زدم. انگار آفتاب توی گلوی آسمون گیر کرده بود. یک دسته ابر یک دست و سفید، هاله ای سفید- آبی برنور  صبح انداختن. سایه شون هیچ وقت از سرمون کم نشه. یه خبر خوش هم دارم. مثل اینکه دو سه روزی مهمون این ابر ها هستیم. توی برنامه امروز می خوایم یه شیرینی بهتون بدیم که دسترنج زحمت های همکارمونه. یک مصاحبه... نمی دونم شما هم دقت کردید به این قضیه یا نه...  وقتی آدما مهربون می شن و می تونن خود واقعیشون باشن وقتی توی این حال باهامون حرف می زنن انگار دور حرفهاشون رو یه هاله ای می گیره و انگار کلماتشون رو دیگه نمی شنویم و فقط متوجه منظورشون می شیم. به این می گن صدای سکوت. انگار جملات و کلماتشون از جمله و کلمه بودن فاصله می گیره و تبدیل به منظور خالص می شه. به این می گن بدون کلمه حرف زدن. چه حس انسانی و خوبی. پس بریم با هم یک ماجرای جنجالی و پر منظور رو بشنویم تا از دهن نیافتاده...

 

اینجا رادیو باران.   صدای ابر های پر بغض

 

 

مجری سوم: آهای اهالی مشرق!  همیشه آهنگ انگشتان نسیم، مولود سرزمینی آفتابی است. یک خبر شرقی براتون دارم. تقریبا چهار سال پیش یک کنسرت به رهبری استاد مجید انتظامی توی اصفهان به اجرا در اومد شامل اجرای آثاری مثل "از کرخه تا راین"،"بوی پیراهن یوسف"،"روز واقعه( به صورت تئاتر موزیکال )" و چند تا از باقی کار های این استاد. واقعا کنسرت با شکوهی بود. دیدن یک گروه ارکستر سمفونیک در حال اجرای زنده موی آدم رو به تنش سیخ می کنه. اتفاقی که درست شهریور پارسال در باغ فردوس اصفهان رخ داد... و حالا اون مصاحبه ای که وعدشو داده بودیم. این مصاحبه توسط همکار خوبم خبرنگار رادیو باران" آقا کسری" انجام شده که کنسرت رو از دید یکی از خواننده های گروه کر "آقای سال..." به تصویر کشیده.  من که واقعا با دیدن نسخه کاملش یکه خوردم. چون فکر نمی کردم از این اتفاق ها هم توی ایران بیافته. یک اجرای سمفونیک با چیزی حدود 80 نوازنده و خواننده؟؟؟؟  نکات زیادی درباره موسیقی توی این مصاحبه هست  که قبلا اونها رو نمی دونستم. باقی رو خود ایشون براتون توضیح میده. بریم و بشنویم این ماجرا رو...

 

...چرا مجید انتظامی خوشحال بود؟

 

خبرنگار: سلام آقای سال... قبل از اینکه درباره مسائل کلی تر ازتون سوال کنم می خوام برای شنونده هامون درباره ارکستر سمفونیک و همینطور درباره گروه کر اون یه توضیح مختصر بدید و بگید که  توی موسیقی کلاسیک چطور تعریف می شه؟

سال... : سلام بر شما و اون دوستانی که به صدای ما گوش می دن. ارکستر سمفونیک به گروهی از نوازنده ها می گن که  با هم همنوازی می کنن. گاهی اوقات تعداد اونها به صد تا هم می رسه. این گروه سمفونیک یک گروه خوانندگان کر(chore) هم داره. خود گروه کر هم تشکیل شده از دو بخش مردان و زنان. معمولا بخش زنان تقسیم می شه به سوپرانوها و آلتوها. سوپرانو ها صدا های زیر تر ( جیغ تر ) هستن  و آلتوها بم تر. بخش مردان هم تقسیم شده به تنور و باس. تنور زیر تره  و باس بم تر ( بم ترین صدای مردانه ). هر دسته از این خوانندگان کر ( یعنی سوپرانو و آلتو و تنور و باس ) یک چیز خاص خود شون رو می خونن که وقتی صدای همگیشون روی هم اجرا می شه کار رو زیبا می کنه. این تعریف سادش بود.

خبرنگار: لطفا به ما بگید که تاریخچه ارکستر سمفونیک اصفهان چی بود و چطور تشکیل شد؟

سال...:  خدمتتون عرض کنم که گروه ارکستر سمفونیک اصفهان یک گروه فوق العاده بود. بدون اقراق میگم، واقعا فوق العاده بود. یک خاطره بزرگ برای استان اصفهان بود. یادم میاد روزی که تشکیل شد و ما به عنوان اعضاء گروه کرش  انتخاب شدیم تا اون روز حتی یک تمرین واقعی سمفونیک هم نداشتیم ( تمرینی برای اجرا با گروه نوازنده های ارکستر سمفونیک ). اول کار گرچه مغرور بودیم و می گفتیم خب این حق ما بوده که به عنوان خواننده گروه کر اینجا انتخاب شدیم. قبل از اون هم خیلی خونده بودیم. اما بعد کم کم فهمیدیم که تمام تئوری های سلفژ و چه چه زدن ها مون رو باید کنار بذاریم و واقعا همراه با گروه بخونیم. یک کار گروهی واقعی. قرار بود که اگر ما تا سه ماه دیگه آماده اجرا شدیم استاد مجید انتظامی بیان اصفهان تا به رهبری ایشون اجرا کنیم. حوزه هنری استاد عزیزم فرهود اشتیاق رو برای رهبری گروه کر انتخاب کرد تا به ما یاد بدن که چطور باید بخونیم و چیزی که تعجب آور بود این بود که با عشقی که ایشون به ما داد یک گروه کر تازه کار( که ما بودیم ) بعد از مدتی کوتاه  تونست آثار کرال هندل رو اجرا کنه و بعد از مدتی هم اون اجرای با شکوه با آقای انتظامی در باغ فردوس اصفهان...   فکر می کنم دلیل رضایت استاد مجید انتظامی از گروه کر همین عشق بچه ها به کار بود.

خبر نگار: از خاطرات گروه بگید برامون.

سال...: خاطره...   اون روزهای اول تمرینمون وقتی توی یکی از پلاتو های ( اتاق تمرین ) دانشگاه ثوره دور هم جمع بودیم  وقتی استاد اشتیاق دید که صدای هیشکی از حلقومش در نمیاد و به اصطلاح حرفه ای هیشکی ژوست نمی خونه شروع کرد به کار کردن روی تمرکز ما و بهمون گفت شما راحت نیستید و این با تمرین سلفژ درست نمی شه. پس تمرین رو اوایل جلسه تعطیل کرد و شروع کردیم به گپ زدن. یک نفرمون رو کشید جلو بهش گفت: صاف بایست. حالا یک دفعه مثل عروسک خیمه شب بازی که از کمر رهاش می کنن خودتو از کمر رها کن و بذار بالاتنه ات آویزون بشه. اون این کار رو کرد اما استاد گفت هنوز خشک و بی انعطافی دوباره انجام بده. بعد اعضاء گروه دونه دونه و به نوبت این کارو کردن و وقتی بعد از این کار دوباره تمرین رو شروع کردیم خیلی وضع بهتر شد و قطعه رو خیلی بهتر خوندیم. ایشون ازشیوه های موثر آموزشی زیاد بلد بودن. ایشون اصل تنوع رو خوب می شناختن. جالب اینجاس که به خاطر روحیه پر انرژی ایشون ما همیشه با لبخند تمرین می کردیم حتی توی سخت ترین تمرین ها و در کمترین زمان ممکن خواننده های خوبی شدیم.

خبر نگار: آیا امکاناتی که به گروه دادن مناسب بود؟ دست و بال مسئولین تا چه حد  توی انجام این کار باز بود؟

سال... : والا مشکلات که همیشه هست. ما اونقدر پیاپی و پیوسته تمرین می کردیم که یک روز یکی از خانوما سر تمرین غش کرد. کار فکری زیاد، از کارگری هم سخت تره. فکر نکنیم موسیقی آسونه و بی دردسر. ما چندین تست رو گذروندیم تا به اجرای اصلی رسیدیم. بجز با عشق به موسیقی توی چنین شرایطی نمی شه موفق شد.   تا اون روز سابقه نداشت که توی اصفهان همچین نهادی ( نهادی به اسم ارکستر سمفونیک ) شکل بگیره. اون هم گروهی متشکل از تقریبا 70 نوازنده، شایدم بیشتر. این واقعا خیلی هزینه می بره. از برنامه ریزی محل تمرین گرفته تا تهیه غذا تا هماهمگی ها و...  این مسلما نتیجه همکاری و تلاش بی وقفه گروه ارکستر ( شامل خواننده ها و نوازنده ها ) و حوزه هنری بود که مکمل همدیگه شدن تا بتونیم آقای انتظامی رو به اصفهان دعوت کنیم. البته خیلی ها توی گروه کر هستن که برای مصاحبه شدن بهتر از من هستن. من حافظه قوی ندارم.

خبرنگار: از روز اون اجرای بزرگ با استاد انتظامی بگید.

سال...: اشاره خوبی کردید. روز بزرگی بود. همیشه روز اجرا روزیه که هر چی تمرین کردی رو باید به فراموشی بسپاری و اون چیزی که یاد گرفتی رو ارائه بدی. بچه های گروه کر همگی با قلب هاشون دست هم رو گرفتن و کل گروه رو با عشق پوشش دادن. دلیل اینکه گروه کر یکی از شاخص ترین بخش های اون اجرا بود 30 درصدش تمرین ما بود و 70 درصدش عشق ما به انجام یک کار خیلی خوب. خیلی از تماشاگرها و شنونده ها بعد از اجرا به سمت گروه کر اومدن و ابراز محبت کردن.

خبر نگار: خواسته ای ندارید که با مسئولین این امر در میون بذارید.

سال... : گروه ارکستر سمفونیک اصفهان به دلیل نبودن بودجه منحل شد. حتی اواخر کار یک بار هم آقای انتظامی از ما دعوت کردن تا برای اجرائی که توی تالار وحدت داشتن ایشون رو همراهی کنیم. ( اجرایی که تقریبا یک سال پیش با گروه کر تالار وحدت تهران برگزار شد ) اما متاسفانه بودجه ای در کار نبود که ما بریم تهران. گروه کر نباید به حال خود رها می شد ( اشک در چشمانش حلقه می زند ). ما اگر حرف از اصلاح الگوی مصرف می زنیم هزینه ای که طی دو سال صرف کار گروه کر شده را باید به عنوان سرمایه تلقی کنیم و نباید بگذاریم دود شود و به هوا برود. باید از آن نتیجه بگیریم. مثل این است که یک درخت هلو را با زحمت و به سختی بپرورانی و وقت میوه دادنش که رسید ناگهان از آب محرومش کنی. مسلما اگر چنین کنی خود را محروم کرده ای. این یعنی بی مبالاتی. اگر موسیقی بد است چرا اصلا هزینه صرفش کنیم؟ بگذاریمش یک کنار توی طاقچه.

خبرنگار: احساستان نسبت به فعالیت در آن گروه و منحل شدنش چه بود.

سال...: به قول شما رادیو بارانی ها بعضی چیز ها ابر آدم رو پر بغض و رود خونه چشم رو پرتلاطم می کنن و بعضی اتفاق ها خود خود موسیقی هستند که اگه درد یا ناراحتی رو بوجود بیارن خودشون هم توان تحمل درد رو به آدم می دن.

خبرنگار: می خواستم نظرتون رو درباره رادیو باران بپرسم که خودتون در دو جمله بارونی اونو گفتید. در آخر حرفی دارید که بخواید به علاقه مندان موسیقی بگید؟

سال...: نه حرف خاصی ندارم. علاقه مندها همیشه علاقه مند می مونن اگر واقعا علاقه مند باشن. خوشحالم که تونستیم با هم  یک اتفاق خوب رو که توی گذشته رخ داده  دوباره یادآوری کنیم. مرسی...

 

مجری سوم: و باز این شب آرام فرا می رسد. این آرامش بی پایان. ممنونم ازهمکار گلمون کسری و همینطور آقای سال...  برای من که خیلی مهیج بود.  به من گفتن که یک هفته ای طول کشیده تا یکی از افراد اون گروه رو پیدا کنن. دستشون درد نکنه. یواش یواش باید از حضورتون مرخص شیم. شاعر می گه: بستر این شب را، با سرب و ساروج پشه بند می زنم تا بی گزند نیش های مکرر، به خوابی بزرگ روم. امیدوارم که شب عمیقی داشته باشید. و یادتون باشه آدم هر چی شب ها رو راحت تر و بی خیال تر بخوابه فرداش  راحت تر بیدار می شه. خواب عمیق = بیداری سبک. ابرهایتان سنگین و بارانتان آرام. شاد باشید و مثل باران، پرطراوت. فعلا خدانگهدار.

 

   + سالداش بااختیار ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤
    پی آمد های شما ()

 

اینجا رادیو باران.   صدای ابر های پر بغض

 

 

 

مجری سوم: چطورین دوستان خوب من؟  امروز بهتر از دیروز هستین؟ یا قراره فردا بهتر از امروز باشید؟ امیدوارم هر جا که هستین نور عشق چشماتونو برق بندازه. شما که داری به من گوش می دی!  حالت خوبه؟  بعضی از دوستان راجع به اسم من سوال هائی دارن. خوب راستش من هم قبلا خودم سوال هائی درباره اسمم داشتم اما جوابشونو پیدا کردم. همونطور که از اسمم پیداس من یک مجری هستم یک اجرا کننده. وکسی که باید نیروی اجرا کردن داشته باشه. و سوم بودن رو خیلی خوش یمن می دونم. خوش یمن به این خاطر که توسط سوم بودن می تونم در خدمت شما عزیزان باشم. شما که می دونید اول بودن افتخار بزرگیه اما اول ها پیش ما نیستن. مثل مجری اول این برنامه که بعد از بر شمردن داغ های عاشقانه اش به آسمانی ترین ابر های آسمان پیوست. امروز یک برنامه ویژه داریم.

که به زودی خدمتتون اجراش می کنیم. اما قبلش به مناسبت روز کودک که قراره بیاد چند تا جمله دارم که می خوام اونا رو با شما در میون بذارم. دوست دارم نظرتون رو حتما در این باره هم به ما بگید. " بازگشت همه به سوی کودکی است. پس در میانسالی طوری از آن فاصله بگیریم که در پیری روی بازگشت به سویش را داشته باشیم". دوستمون فرامز جان ترانه ای  رو براتون ترجمه کرده که به نظر من فلسفه زیبای زندگی کردن توی روحش موج می زنه. ترانه ای از گروه Pink Floyd . تاریخچه و بیوگرافی این مشهور ترین گروه راک رو می شه با کلیک روی خود کلمه Pink Floyd   خوندش. و اما ترانه. فرامز جان سلام. لندن چه خیر؟ ما ترجمه ات رو می شنویم. فقط بعد از خوندنش لطف کن یه توضیحی درباره اش برامون بده.

فرامرز: چشم سوم عزیز. لندن هم ابری ابریه. من بعد از خوندنش حسابی درباره اش توضیح می دم.

 

 

شما به صدای رادیو باران گوش می دهید

 

 

فرامرز:

 

آن بالا

مرغ دریا بی حرکت در باد

معلق...

و در اعماق امواج خروشان

در هزار تو های غار های مرجانی

انعکاس صدائی دور ماسه ها را در می نورد

و می آید

و همه چیز سبز است و زیر دریائی

 کسی ما را به آن سرزمین هدایت نخواهد کرد

کسی نمیداند چرا ها و کجا ها را

اما چشمی خیره می شود

و نگاهی تلاش می کند تا از پرتو های نور بالا رود

 

غریبه ها در خیابان می گذرند

و  دو نگاه تصادفا بر هم قفل می شوند

آنگاه من تو هستم و چیزی که می بینم من است

اجازه می دهی دستت را بگیرم؟

و تو را به آن سرزمین هدایت کنم؟

و به من کمک کنی به بهترین شکل درک کنم؟

روز سقوط تو بر چشمان بیدار من

روزی بی ابر است

آنگاه مرا می خوانی

مرا بر می انگیزی برای طلوع

می بینم هزاران پرتو  نورانی صبح را

پس پنجره را می گشایم

و تو  را از سوی آسمانها صدا می زنم

 

Echoes – Pink Floyd

 

 

فرامرز: چرا نام پینک فلوید را در تمام نقاط جهان می توان شنید؟ چرا پینک فلوید این گروه انگلیسی حتی در دبی و کشور های دیگر یعنی در دور ترین نقطه نسبت به کشور اصلی خود تور و کنسرت برگزار می کند و شهرت جهانی دارد؟ و چرا حتی در ایران اکثر مردم فیلم  The wallکه با موزیک پینک فلوید و به کارگردانی آلن پارکرساخته شد رو دیدن؟ الان دلائلش رو متوجه می شید.  این ترانه یکی از شاخص ترین ترانه های این گروهه که من دوست دارم اینطوری صداش کنم Great Pink Floyd  به معنی پینک فلوید کبیر. ترانه Echoes . چون کمتر گروهی هست که همه کار هاش کامل، شنیدنی و بی نظیر باشن. در ابتدای ترانه اشاره می شه به این که موج های دریا می خروشند و محیط سطح دریا رو تصویر می کنه. جائی که وقتی باد میاد مرغهای دریائی توی هوا سر جاشون بی حرکت می ایستن. بعد وقتی ترانه سرا می گه:" و در اعماق امواج خروشان. در هزار تو های غار های مرجانی.انعکاس صدائی دور ماسه ها را در می نورد و می آید" انگار ما رو با خودش به زیر دریا می بره.

مثل یک موجود دریائی که  تاریکی بر محیطش حکمفرماست و از اتفاقات سطح دریا بی خبره.  ناگهان از زیر دریا پرتو های نور خورشید رو می بینه پیامی رو می شنوه و به سمت بالا حرکت کنه و اتشی برای پیوستن به دنیائی متعالی تر رو پیدا می کنه. ترانه سرا می خواد بگه که ما فقط و فقط با تلاش خودمون می تونیم این تعالی رو طی کنیم. کسی به زور ما را به دنیای جدیدی نخواهد برد. اما در ادامه میگه "اما چشمی خیره می شود و نگاهی تلاش می کند تا از پرتو های نور بالا رود" در این قسمت منظور شاعر این است که همیشه اتشی درون ما تقلا می کند تا ما را ترغیب به تعالی کند. و شاید منظور شاعر خودش است که می خواهد ما را ترغیب به شناختن آن سرزمین کند. وقتی می گوید: " غریبه ها در خیابان می گذرند و دونگاه تصادفا بر هم قفل می شوند" منظورش شاید توجه ماست که با خواندن ترانه اش به او جلب شده و توجه او که به ما جلب است. و اینکه ما توسط فهمیدن حقایق یکی می شویم و با فهمیدن کمک هم می کنیم.

 فرقی نمی کند چه کسی زود تر حقیقتی را بفهمد. مهم این است که به هم بگوئیم که حقیقت چیست. و در آخر خود او که بر روی زمین است خود را با آن موجود زیر دریائی مقایسه می کند که اتش برای رسیدن به منبع نور را داشت. در کل فکر می کنم منظور این است که ما در قالب این شیوه زندگی قدرت زیادی نداریم. و منظور این است که زندگی ما نسبت به زندگی آسمانی مثل زندگی تاریک زیر دریائی است نسبت به زندگی روشن روز زمین. و اینکه موجودات زنده همه اتش حرکت به سوی نور را دارند. او با تکیه بر اصل حیات بیولوژیکی بر زمین که نور خورشید منبع انرژی آن است نگاهی تازه به تعالی حیات زمینی دارد. اینهائی که گفتم فقط برداشت های شخصی من بودند. خواستم درباره نوع شعر "پژواکها"ی پینک فلوید برایتان توضیحی بدهم. شاید چون خودم گاهی نیاز دارم کسی ترانه ای را برایم ترجمه کند و مدتها لنگ ترجمه اش می مانم خواستم بی دردسر تر متوجه محتوای اون بشید.  

 

مجری سوم: ممنون دوست من. ترجمه واقعا خوبی بود. من تاحالا معنی آهنگشو نمی دونستم. و شما دوستان عزیز شنونده! یه نفر امروز ازم پرسید آقای سوم چرا اینقدر شوق زندگی کردن داری. تو زندگی رو دو دستی چسبیدی و از مرگ می ترسی و جرات خودکشی رو نداری. این حرفائی که می زنی مال سن 18 سالگیه. خب راس می گه. مسلما اگر به 18 سالگی بر می گشتم بیشتر از این حرفها می زدم تا امروز که 28 سالمه عشق بیشتری به زندگی داشته باشم و بیشتر از این حرفها بزنم. اون دوستم به بیماری بدی مبتلا بود. بیماری اعتیاد به مواد مخدر. می دونید... من یادم رفته بود که معتاد های عزیز بیمار هستن. ما وقتی می بینیم یه نفر تصادف می کنه مسلما می دویم و کمکش می کنیم. پس برای جامعه بیمار معتاد ها باید دعا کنیم و کمکشون کنیم که زود تر خوب بشن. من می دونم که زندگی سخته و آدم خواه نا خواه سختی هائی رو متحمل می شه اما معتقدم وقتی درد می کشیم توی یک گلخونه زیبا با چراغ های خاموش نشستیم و وقتی حالمون خوب می شه یک چراغ قوه پیدا می کنیم تا اون گلها رو ببینیم و لذت ببریم. در اواخر برنامه به سر می بریم.

 

خواب دیدم شنیدم تو رفتی و مردی

گلویم به بغضی جاودان سپردی

شنیدم هم آغوشی عشق مرگ است

تو آن شب مرا تا دم مرگ بردی

سپیده زد و خیال بیداری

تقلای یک مرده در چهار دیواری

آن روز فهمیدم که واقعا مردم

تو نام بی تو زیستن را چه می ذاری؟

 

 

مجری سوم:  باران عزیز بر بال های تمام سفر کردگان ببارد. چگوارا... ریچارد براتیگان... بتهوون... صادق هدایت... احمد شاملو...  ریچارد رایت...  فروغ فرخزاد...  و تمام آنهائی که مرگ برایشان نه شهرت بود و نه توجه طلبی بلکه جاودانگی محض بود. جاودانگی به معنی خالص. آسمانتان پر طراوت باد و موهایتان همیشه در باد و چهره تان همیشه آسمانی.  بارانتان شیشه ای. شبتان به خیر...

   + سالداش بااختیار ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢
    پی آمد های شما ()

 

 

اینجا رادیو باران! صدای ابر های پربغض

 

 

مجری دوم

: شنوندگان عزیز! امروز مجری اول رادیو باران پس از بر شمردن و خواندن تک تک داغهای عاشقانه اش با سربلندی و شکوهی بی نظیر ما را ترک گفت. ابرهایش شاد باد. روحش بارانی و آزاد.

  مجری سوم: عرض تبریک دارم به مناسبت پرواز با شکوه همکار عزیزمون که به یکباره آسمون ها رو درنوردید. امروز روز جشن پیوستن اون به زندگی ابدیه. اااا یادم رفت... سلام عزیزان. امروز چطورین؟ اوضاع احوال رو به راهه؟ من اونقدر توی فکر لذت بخش پرواز بودن که داشتم به تعالی می رسیدم. امروز توی برنامه یک مهمون عزیز داریم که نوشته شون رو می خوان برامون بخونن. آقای " سرود صبحی"...

آقای صبحی! لازم هست که قبل از خوندن متن برای روشن شدن ذهن شنوندهامون درباره اش توضیحی بدین؟

 آقای صبحی: خواهش می کنم... بله. والا نمی دونم اسم این نوشته رو چی می شه گذاشت. شما می تونید اسمشو هر چی دوست دارید بذارید. درد دل، داستان، مقاله، شعر، شعار، کامنت، پیام... یا یک متن سهل الترجمه. کلا هر چی از عملکرد های آوائی و نشانه های بومی و محلی در متن کمتر استفاده بشه و نویسنده برای نوشتن متن توی لایه های دیگه ای مثل لایه معنا مانورشو بده متن راحت تر ترجمه می شه و مردم کشور های بیشتری می تونن اونو بخونن. البته این متن فقط تلاشی بود برای رسیدن به این مقصود. به هر تقدیر... مقصود فقط خوشبخت زیستن و رسیدن به اوست.  

 

 

مجری سوم

: مرسی... فکر می کنم که باید متن جالبی باشه. منتظریم بشنویمش.

 آقای صبحی: هر کلام که از دهان هر فرد بیرون می آید قسمی محکم است به واقعیت های درونی او. حتی اگر حقیقی جلوه نکند. دروغ یک ژن نیست که دروغ گو ذاتا دروغ گو باشد. اگر فرد در محیط اجتماعی خود احساس امنیت کند و جریان روابطش به شیوه ای سالم و بی تنش برقرار باشد هر کلمه ای که می گوید قسمی است که می خورد و اطرافیانش نیز حرف او را با آرامش خاطر خواهند پذیرفت. ارائه دادن واقعیات درونی در حالت مضطرب و بدون مهارت، مساوی با فهمیده نشدن آنهاست. ما وقتی وجود UFO یوفو را درک نمی کنیم آن واقعیت را نامحتمل یا کذب می شماریم. و مثلا به کسی که به ما می گوید: "همین الان یه آدم فضائی اومد تو خونمون و رفت" می خندیم. ما در دنیای ذهن خود به دنبال دلایل اثبات دروغ دیگران می گردیم در صورتی که خیلی اوقات باید در ذهن آنها بگردیم و بفهمیم دلایل آنها چه بوده و در چه فضای ذهنی قرار داشته اند و نیز باید با احساسات انسانی و محبت، آنها را که خودمان هم مثل ایشان فکر میکنیم درک کنیم. پس دروغگو فقط کسی است که ممکن است مشوش، رنجیده، مضطرب و یا افسرده باشد و در کل شرایط مناسبی برای بیان افکار خود نداشته باشد. وقتی کسی نمی تواند شرایط درونی خود را توصیف کند حرفهایش دروغ به نظر می رسند. اگر کسی مهارت بیان درونیات خود را نداشت چه بهتر که ما کمکش کنیم تا درون خود را بیان کند و به ما بشناساند. دقیقا مثل وقتی که کلمه ای نوک زبانمان است و دوستمان با گفتن آن کمکمان می کند. راهش این است که ما او را بشناسیم، شرایط و درونیاتش را درک کنیم و سعی کنیم بفهمیم چرا چنین حرفی را زده. دروغ گو یک موجود افسانه ایست مثل لولوخور خوره. اگر دروغگو وجود داشته باشد مطمئنا لولوخورخوره هم وجود دارد. این لفظ یعنی "دروغگو"، ارمغان الگوهای کهنه و منسوخ اخلاقی است که انسان آنها را ازدورترین نقطه های تاریخ خود به عاریت گرفته است. درون هر کس مثل یک چاه... افکار و احساساتش مثل آب آن است. ما همه به آب نیاز داریم. به آب تازه. پس درونیات همه برای ذهن ما با ارزش است و شناخت افراد تازه بزرگ ترین سرگرمی اجتماعی انسان است. اگر چاهی وجود داشت که خودش آب را برایمان پمپ نکرد خودمان از آن آب می کشیم و در خوردن آب به خودمان کمک می کنیم تا تشنه فهم افکار و احساسات انسانی نمانیم. اولین کسی که از درک و فهمیدن لذت می برد خود فردی است که درک می کند. پس درک کردن انسانهای دیگر به معنی تحقیر شدن یا رفتاری از موضع دفاعی نیست بلکه خود شخص شاخص قدرت است. در پروسه ادراک جدای از کاربرد های اجتماعی و ابزار سازی آن... لذتی وجود دارد که به فرد درک کننده این احساس را می دهد که انگار سلطان احساسات و بزرگ اطرافیان است. این با تحقیر شدن خیلی فاصله دارد. دقت کنید! اصلا با مفهوم تحقیر ارتباطی ندارد. انسان با فهمیدن به برتری می رسد. تحقیر مفهومی خیالی است. تحقیر شدن در منطق "اخلاق مدارنانه" تاثیر رفتاریست که خود شخص انجام می دهد. ما همیشه با اشتباهاتی که خود مرتکب می شویم باعث تحقیر شدن در ذهن خودمان می شویم. شوپنهاور در این کمی دچار اشتباه می شود. او تا به اینجا درست آمده که انسان توسط رفتار دیگری تحقیر نمی شود. اما تجزیه و تحلیل های او اسیر الگوی مبتنی اخلاق است. او مثل آنهائی که به وجود عذاب وجدان باور دارند به وجود ثابت حس تحقیر شدگی معتقد است انگار تحقیر شدن نوعی دندان درد یا سرطان یا طاعون است که اگر به آن دچار شدی دیگر دچار شده ای. کسی که درست و سر بلند زندگی می کند با ناسزا شنیدن و حتی شکنجه دیدن و دیدن رفتار هائی که به اشتباه نام رفتار های تحقیر آمیز بر آنها گذاشته ایم تحقیر نمی شود. انسان هر چه کم تر درک کند لذت های سطح پائین تر و موفقیت های کمرنگ تری را تجربه می کند. چون با درک نکردن راه موفقیت در رسیدن به خواسته خود را بر خود می بندد. درباره نازلی ( وارطان که سخن نگفت ) خواسته شکنجه کننده دسترسی به درون شکنجه شونده است اما راه را اشتباه می رود. شکنجه سدی می سازد بین شکنجه کننده و دنیای زنده و باشکوه درون شکنجه شونده که شکنجه کننده هرگز به روح حیات بخش آن دسترسی پیدا نمی کند و هرگز به هدفش که کشتن روح شکنجه شونده است نمی رسد حتی اگر در آخر گردن او را بزند. کافیست بدانیم که ما به خاطر اشتباهی که نکرده ایم هرگز تحقیر نمی شویم و وقتی به خاطر اشتباه خود تحقیر می شویم این خود ما هستیم که خود را تحقیر می کنیم. پس می توانیم حتی این کار را هم نکنیم و این مفهوم بد یعنی "تحقیر" را کنار بگذاریم و به جای اینکه جسم خود را با این نوع تفکر فرسایش دهیم و با این احساس خود ویرانگرانه وقت خود را تلف کنیم آن انرژی را صرف دوباره رخ ندادن آن اشتباه کنیم و اشتباه هایمان را به حداقل برسانیم. فاصله یک آدم پر اشتباه با یک آدم کم اشتباه می تواند هزاران سال نوری باشد. و در آخر می خوام بگم که ما با درک هم می تونیم دنیای متمدن تری بسازیم. دنیائی که توی اون کسی وجود لولو خور خوره و دروغ رو باور نداشته باشه و به جای باور کردن دروغ همه همدیگر رو باور کن. همین...

 مجری سوم: ممنونم از شما سرود جان. لطف کردی به برنامه خودت اومدی. امیدوارم بازم بتونیم در خدمتتون باشیم و میزبانی بحث هائی مثل این بحث رو انجام بدیم.

آقای صبحی

: خواهش می کنم. این نهایت محبت شما رو می رسونه.

مجری سوم:خود من چند تا نکته جالب توش دیدم که واقعا روی آدم تاثیر میذاشت. مهم ترینشون این بود که توی اون قسمتش که گفتید: " اگر چاهی وجود داشت که خودش آب را برایمان پمپ نکرد خودمان از آن آب می کشیم و در خوردن آب به خودمان کمک می کنیم" انگار می خواستید بگید که ما اگه همدیگه رو بفهمیم انگار خودمون رو فهمیدیم. انگار همه یک جسم واحدیم. و این دقیقا شعر شاعر بزرگ ایرانی رو به خاطرم انداخت که می گه "بنی آدم اعضای یکدیگرند- که در آفرینش ز یک گوهرند- چو عضوی به درد آورد روزگار- دگر عضو ها را نماند قرار" : بله توی این بخش تاکید داشتم که بیشتر یه همچین مفاهیمی رو برسونم. وقتی داریم با رفتار و نگاه های سنگین و نیش زبون به همدیگه صدمه می زنیم در حالی که هممون تشکیل دهنده یک بدن هستیم می شه گفت: خودتو نزن. دردم میاد... منو نزن دردت میاد... یه یا هر چیز شبیه.

آقای صبحی

 

  مجری سوم: موافقم باهاتون. زیاد وقت نداریم. خدا حافطی می کنم با شما مهمون عزیز برنامه و می ریم که کم کم برنامه رو به پایان ببریم. ممنونم از توجه تک تک شما شنوندگان عزیز و برای اتمام برنامه شعری رو از غلام رضوی براتون می خونم. قبلش همه شما رو به باران یگانه و طراوت بخش تمام هستی می سپارم. لحظاتتون بارانی ... شاد باشید و شب تون بی بغض.

 

 

گفتم که میائی

نیامدی و باز بزهای خیره سر دوری

هر چه بهاره کاشته بودم چریدند

گفتم که میائی

نیامدی و من

هر چه خیال داشتم بافتم

حالا دیگر بی خیال بی خیالم

 

 

 

   + سالداش بااختیار ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٥
    پی آمد های شما ()